|
پسر حس و حال
|
به نام خدا
ما هفت روز پیش از امام رضا خدا حافظی کردیم و به تهران رفتیم و دو سه روزی اون جا موندیمو بعدش هم اومدیم ملایر خونمون. امّا خدا وکیلی این دفعه زیارت مشهد بیش تر از قطارش کیف داد. اما نمی خوام بگم که اصلاٌ قطار خوب نبود. هر چی باشه قطار 1000 برابر اتوبوس و ماشینه. این مشهد از همه ی مشهد ها بهتر بود چون دسته جمعی رفته بودیم و زیارتش هم کِیف داد. [ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 20:6 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
به نام خداوند امام رضا 9 روز دیگه می خواهیم با 30،40 نفر از فامیل هامون به مشهد مقدس بریم . البته اجازه ی معلم، بهترین راهنمای ما در مدرسه خیلی مهمه چون اگه اجازه نده خانواده ی ما به مشهد نمیره. وقتی خیلی کوچیک بودم قطار مشهد رو بیش تر از زیارتش دوست داشتم . الان هم قطار مشهد رو بیش تر از زیارتش دوست دارم. اما وقتی باقطار به سمت خونمون بر می گردیم دلم می خواد دوباره توی صحن امام رضا (ع) باشم.
[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 15:28 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
به نام خدا من از دهه ی فجر که نزدیکه در مدرسه خاطره های خوبی دارم. چون سال قبل که خونمون توی قم بود در مدرسه ی شهید مطهری به مناسبت دهه ی فجر مسابقات جذابی مثل تناب کشی، ماست خوری و فوتبال را برگذار کردند. امید وارم که توی مدرسه شهید رجایی ملایر هم از این مسابقات خبری باشه. چند روز پیش دیدم تلویزیون داره تصاویر زمان شاه رو نشون میده . من با دیدن این تصاویر تعجب کردم چون بیست و دو بهمن نیامده بود که این تصاویر رو نشون بده. من هم از مامانم پرسیدم : مگه 22 بهمن شده که ازاین تصاویر نشون میده؟ مامانم هم بهم گفت: نه ، چون که دهه ی فجر نزدیکه تلویزیون این تصاویر رو نشون داده. تازه دهه ی فجر یازده روزه!!! [ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 23:13 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
به نام خدا تازگی ها آبجی کوچولوم که 6 ماهش است یاد گرفته دمر بشه و این کار برای من خیلی شیرین وجذاب است.
تازه آبجیم با یاد گرفتن این کار کار مارو سخت تر کرده می دونید برای چی؟ برای این که وقتی دمر میشه، بعد از چند دقیقه خسته می شه وبعدش سرش به زمین می چسبد و باید به دادش برسیم. امّا با این حرف ها ماشاالله بچه ی خیلی آرومیه. این آرومیش هم تعجّب داره! چون فقط موقعی گریه می کنه که خوابش بیاد. [ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 14:30 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روییدند سالیان دراز رهگذران آن دورا چون دو دوست می دیدند روزی از روز های پاییزی زیر رگبارو تازیانه باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد ا گفت:(( ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تأ مل کن ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمّل کن کاج همسایه گفت با تندی )) مردم آزار از توبی زارم دور شو دست از سرم بردا من کجا طاقت تو را دارم؟)) بی نوا را سپس تکانی داد یار بی رحم وبی محبّت او سیم ها پاره گشت وکاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تاببیند کار از چیست؟ سیمبانان پس از مرمّت سیم راه تکرار بر خطر بستند یعنی آن کاج سنگ دل را تکه تکه بشکستند
شاید این شعر که در کلاس چهارم بوده یادتون باشه. معلم مهربونمون چند روزپیش بهمون گفت)): کاردستی این شعر رو درست کنید. )) . تنها کسی که کاردستیش رو آورد من ویکی دیگر از بچه ها بود. بچه های دیگر به معلممون می گفتند کاردستیمون آماده است. دیگه فردا می آریم. امّا هر روز فردا پس فردا می کردند. تا بالاخره معلممون گفت:(( دیگه نمی خواد بیارید.)) ما با بد قول بودن خودمون آبروی خودمون رو می بریم. [ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ] [ 19:10 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
به نام خدا شاید ندونید بعد از گذاشتن پست "خواب مسکن" خونمون رو از قم به ملایر یکی از شهر های استان همدان انتقال دادیم. توی روزای اول درمدرسه متوجه ی بعضی از کلمات بچه ها نشدم. خب حق داشتم بعد از ده سال زندگی کردن در قم زبان این جارو خوب نمی فهمم. مثلا دراین جا به قلقلک می گن ختل و اگه می خان بگن برو بیرون می گن برو در حالا می فهمم که یاد گرفتن و تلفظ این کلمات کار آسونیه.
[ سه شنبه دوم آبان 1391 ] [ 15:33 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
به نام خدا امشب به یاد پارسال افتادم دقیقاٌ همین موقع ها توی کاظمین بودیم. با خودم می گم چرا قدر این موقعیت رو ندونستم و با آن خابالودگی وخستگی نتونستم زیارت کنم. اگه می پرسید (( خوا ب آلودگی )) فکر درستی کردید. راستش اون شب توی ترافیکی 15 کیلومتری گیر کردیم. برای این که تانکری پر از بنزین جلوی راه ، چپ کرده بود. درآن جا با زدن یک جرقه امکان سوختن هزاران زائر بود که با لطف خداوند این خطر رفع شد. ما حدود 3 ساعت دراین ترافیک گیر کرده بودیم. این ترافیک درساعت10 و30 دقیقه ی شب شروع و درساعت 30و1 دقیقه ی سحر به پایان رسید. ما در اتوبوس به گرم و سرد بودن هوا اعتراض می کردیم. بالاخره پدر و مادر های ما تصمیم گرفتند با فرستادن 100 تا صلوات این مشکل را از پیش رو بردارند که فکر آن ها درست دراومد. این همه حرف توی یه شب اتّفاق افتاد. ما توی عراق با دلهره های زیادی روبه رو شدیم. [ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ] [ 23:15 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
به نام خدا
با با اومدن بوی مهرماه ما بچّه ها می فهمیم که باید کوله پشتی ها رو روانه ی دوشمون کنیم . نمی دونم سنگینی کتاب های امسال مثل سنگینی کتاب های سال قبله یا این که فرق زیادی روی کتاب های امسال و سال قبله ، هرچی باشه برای من فرقی نداره چون خونمون تا مدرسه راه کمی است . راستی چند تا آرزو دارم که اتفاق افتادن اونا تو مدرسه من خیلی کمک می کنه. این اتفاق ها اینا هستند . دوست دارم تو مدرسه با دوستان خوبی برخورد کنم . معلّم کلاس چهارم امسال من خوب و مهربون باشه و منم به معلّممون با درس و تلاش خدمت کنم . یه آرزوی جداگانه دارم که اون اینه دوست دارم شیفت ما پسرها صبح باشه چون میخوام تمرین سحرخیزی رو برای یک سال انجام بدم.
[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 14:8 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
به نام خدا این قسمت دوّم آرزوهای داداشمه لطفاً تا آخر این مطلب مارو دنبال کنید. داداشم دوست داره یه بنز الگانس داشته باشه تا کل ایرانو بگرده ! البته تعجب نکنید برای خریدن بنز از دیروز پول جمع کرده تا حالا هزار و پونصد تومن جمع کرده. آرزوی دوّمش اینه که تو المپیک مدال طلای کاراته رو بگیره چون علاقمند به فیلم مختاره. [ جمعه هفدهم شهریور 1391 ] [ 22:11 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
به نام خدا آرزوی داداشم اینه که یه وبلاگ داشته باشه امّا بابام میگه وبلاگ نویسی تو این سن یعنی شیش سالگی زوده. منم برای این که داداشم ناراحت نشه آرزوهای اونو تو وبلاگم می نویسم. اوّلین آرزوش اینه ، اون دوست داره با جت جنگی آمریکا رو نابوت کنه. (محسن میگه نابوت) اون دوست داره خلبان هواپیمای مسافربری باشه امّا دندون درست و حسابی نداره. به خاطر همین دوست داره تاکسی رون بشه.
[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ] [ 14:48 ] [ محمد حسین ترکاشوند ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |